داستان هایی برای تفکر

مرد میان سالی وارد مغازه ی ساندویچ فروشی شد و به 

فروشنده گفت :((ببخشید شما برای درمان سکسکه چیزی دارید؟ ))

صاحب مغازه بدون هیچ پرسشی زیر پیشخوان رفت، یک بطری نوشیدنی بالا

آورد و آن راجلوی صورت آن مرد محکم بر زمین کوبید.

مرد شگفت زده گفت:(( هی چکار می کنی؟)) صاحب مغازه لبخندی زد و

گفت :(( ترسیدید! حالا دیگر سکسکه نمی کنید.))

مرد پاسخ داد: (( من که سکسکه نمی کردم ، برای همسرم که در ماشین

سکسکه می کند ، چیزی می خواستم .))

 

/ 0 نظر / 3 بازدید