نويسندگان

نام داستان: مارمولک

یک روز صبح، دو تا مارمولک در حیاط مزرعه ای به دنبال جایی می گشتند تا در

آن جا زیرنور خورشید دراز بکشند، ناگهان چشمشان به قسمتی از دیوار بالای

طویله افتاد.ازدیواربالا رفتند تا درست در مرکز چهار گوشه آفتابگیر کوچکی قرار

گیرند.آن ها چنان در زیر نور گرم خورشید جا خوش کرده بودند که فراموش

کردند روی دیوارخزیده اند و جایشان سست و نامطمئن است. چرتشان گرفت و

یک دفعه از بالای طویله پایین افتادند.

سقوط آن ها خیلی دردناک و حتی کشنده بود. اما شانس آوردند و همان موقع

کاسه ی شیر تازه دوشیده ای آن زیر سبز شد وآن ها توی آن افتادند.ترسان

وهراسان چرتشان پاره شد و شروع کردند به دست و پا زدن‌، بلکه بتوانند خود

را نجات دهند. اما دیواره ی کاسه چنان صاف بود که هر بار که خود را به آن

می رساندند و می خواستند بالا بروند لیز می خوردند و می افتادند.

به هر جهت که شنا می کردند و به هر سویی می رفتند، کم ترین راه نجاتی

می یافتند.

مارمولک اول گفت:(( این همه دست و پا زدن چه فایده ای دارد؟ ما که نمی

توانیم از این جا بیرون برویم...))

پس از تلاش دست کشید و در شیر غرق شد.

دومی پیش خودش گفت:(( تا وقتی که زنده ام، از تلاش و کوشش دست

نمی کشم.))

به رغم همه ی ناامیدی ها، با قدرت تمام مقاومت کرد. مدت زیادی در میان شیر

دست و پازد، کمکم براثر تقلای های او شیر حالت خامه پیدا کرد و حرکت های

شلاق وار دمش خامه را به توده ی سفتی از کره تبدیل کرد.

حالا دیگر تنها کاری که لازم بود بکند این بود که از کره بالا بیاید و آزادی اش را

به دست آورد.

 

[ ۱۳٩٢/٩/٢٠ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ شبنم جوکار بلوچی ]

درباره وبلاگ

موضوعات