نويسندگان

امام با حامد شروع به صحبت کردند. پس از چند لحظه، امام با حامد شروع به

بازی کردند. برای اینکه بچه مزاحم امام نباشد اجازه خواستم مرخص شوم و

بچه را هم با خودم ببرم، اما امام گفتند: به بچه کاری نداشته باشید، شما اگر

کاری دارید می توانید بروید. من هم رفتم و بعد از نیم ساعت، فکر کردم شاید

 بچه امام را اذیت کند و مزاحم کارایشان بشود برای همین برگشتم که او را

ببرم اما دیدم که حامد سرش را روی پای امام گذاشته و پاهایش را به دیوار

 تکیه داده و با امام صحبت می کند و می گوید: این کاغذ را درست بگذار،

درست بچین و از این حرفها.

 

 

 

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱٠ ] [ ۸:٥٦ ‎ب.ظ ] [ شبنم جوکار بلوچی ]

درباره وبلاگ

موضوعات