نويسندگان

[ ۱۳٩۳/٥/٦ ] [ ٩:٢٠ ‎ق.ظ ] [ شبنم جوکار بلوچی ]
قیمت شما چند است؟

یکى، در پیش بزرگى از فقر خود شکایت می کرد و سخت می نالید. گفت: «خواهى که ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟»
گفت: «البته که نه. دو چشم خود را با همه دنیا عوض نمی کنم.»
گفت: «عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه می‏ کنى؟»
گفت: «نه.»
گفت: «گوش و دست و پاى خود را چطور؟»
گفت: «هرگز.»
گفت: «پس هم اکنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است. باز شکایت دارى و گله می کنى؟! بلکه تو حاضر نخواهى بود که حال خویش را با حال بسیارى از مردمان عوض کنى و خود را خوش‏ تر و خوش‌بخت‏ تر از بسیارى از انسان‏هاى اطراف خود می بینى. پس آنچه تو را داده‏ اند، بسى بیش‏تر از آن است که دیگران را داده‏ اند و تو هنوز شکر این همه را به جاى نیاورده، خواهان نعمت بیش‏ترى هستى!»

[ ۱۳٩۳/٤/۳۱ ] [ ۸:٥٦ ‎ب.ظ ] [ شبنم جوکار بلوچی ]

دختر نازنینم! تحقیق کن و نام این دانشمند بزرگ اسلامی را برای من بفرست .

[ ۱۳٩۳/٤/۳۱ ] [ ۸:٤٧ ‎ب.ظ ] [ شبنم جوکار بلوچی ]

به راستی چقدر خودمان را می شناسیم ؟!

خداوند به خوبی هر کس را می شناسد او می خواهد به ما نشان

بدهد که ما هنوز از زوایای وجودی خودمان آگاه نیستیم ؟!

شب قدر را می توان به زمانی طلایی تبدیل کرد فکر می کنید چگونه ؟

 

[ ۱۳٩۳/٤/٢٧ ] [ ۸:٢٦ ‎ق.ظ ] [ شبنم جوکار بلوچی ]

[ ۱۳٩۳/٤/٢٧ ] [ ۸:۱۳ ‎ق.ظ ] [ شبنم جوکار بلوچی ]

آیا ما به دستورات ائمه در مورد حجاب و عفاف عمل می کنیم ؟

[ ۱۳٩۳/٤/۱٩ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ شبنم جوکار بلوچی ]

مرد میان سالی وارد مغازه ی ساندویچ فروشی شد و به 

فروشنده گفت :((ببخشید شما برای درمان سکسکه چیزی دارید؟ ))

صاحب مغازه بدون هیچ پرسشی زیر پیشخوان رفت، یک بطری نوشیدنی بالا

آورد و آن راجلوی صورت آن مرد محکم بر زمین کوبید.

مرد شگفت زده گفت:(( هی چکار می کنی؟)) صاحب مغازه لبخندی زد و

گفت :(( ترسیدید! حالا دیگر سکسکه نمی کنید.))

مرد پاسخ داد: (( من که سکسکه نمی کردم ، برای همسرم که در ماشین

سکسکه می کند ، چیزی می خواستم .))

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱٩ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ شبنم جوکار بلوچی ]

دختر نازنینم تصویریکی از مردان بزرگ تاریخ ایران را برایت در این جا نشان

می دهم نا م ایشان را برای من بفرست.

[ ۱۳٩۳/٤/۸ ] [ ٦:٠٧ ‎ب.ظ ] [ شبنم جوکار بلوچی ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

درباره وبلاگ

موضوعات